|
عزادار و امیدوار
|
- محمدرضا شاه خیلی دموکرات تر از خامنه ای بود. باید به روانشناسی فردی اعضای داخل قدرت توجه کرد. محمدرضا ضعیف بود و خامنه ای قوی است. محمدرضا شاه مذبذب بود و خامنه ای نیست. محمدرضا وقتی شرایط را انقلابی دید به اصلاح تن داد و گفت من صدای انقلاب شما را شنیدم و خامنه ای چنین نخواهد کرد.
- دیکتاتورها علی رغم تفاوت های شخصیتی همه شبیه به لمپن ها رفتار می کنند. یعنی هفت هشت تا کشیده ی اول را هم که بخورند همچنان رجز می خوانند. اما وقتی که پشتشتان به خاک مالیده شود چهره ی متمدن و مداراگرشان را می بینیم. من جز سال پایانی حکومت پهلوی هیچ نشانه ای از مدارا گری در محمدرضا نمی بینم. او نه تنها مخالفانش را تحمل نمی کرد بلکه بی طرف ها را هم برای پیوستن به حزب فرمایشی اش می ترساند. دچار چنان غروری بود که برای کل دنیا نسخه می پیچید و غربی ها را بخاطر سیستم چند حزبی شان مسخره می کرد. در پیوستی که برای دستگیری اعضای سیاهکل از طرف شاه ضمیمه شده بود آمده است که "من بیشتر از این حوصله ندارم. زودتر قلمع قمعشان کنید ...اگرنه چنین و چنان"
اما ان آدم مغرور و یکدینده هم وقتی دید پشتش به خاک چسبیده مثل همه ی لمپن ها چهره ی گفتگوگرش را نشان داد. خامنه ای هم چنین خواهد کرد. انتظار ندارید که یک لات بی سرو پا با سه چهار تا سیلی دموکرات شود.
-شاه پشتوانه ی مردمی نداشت. میلیشیا نداشت. اما اینها اوضاع را که بحرانی ببینند مردم هوادارشان را مسلح می کنند و همراه با مییلیشیای فعلا موجود،می اندازند به جان جنبش.
- شاه هم میلیشیا داشت. طبیعتا اسمش میلیشا نبود. اسمش می توانست ناموس پرستان یا خدا-شاه- ملتی ها باشد. اما در اغلب تظاهراتی که بخصوص در شهرستانها و قبل از تظاهرات میلیونی مردم تهران در سال پنجاه و هفت روی داد مرگ تظاهرکنندگان بر اثر ضربات چاقو و قمه بوده. اسلحه هم اگر می خواستند داشتند. به گواه اینکه وقتی فدایی ها خواستند شعبان بی مخ را بکشند به رویشان هفت تیر کشید. میلیشای جمهوری اسلامی همین است که می بینیم. همین تلفیق رنگ وارنگ بسیج و لباس شخصی ها که با نیروهای نظامی و انتظامی ادغام شده اند. اگر توان دیگری داشتند در این شرایط رو می کردند. ندارند که چماقدارانشان کلاه کاسکت موتورسواری با پرچم آمریکا می گذارند روی سرشان و یکی شلوار گرم کن تنش است آن یکی شلوار روپوش مدرسه اش. یکی جلیقه دارد یکی فقط یک چفیه انداخته. خیلی هایشان هم کلاه ندارند. این چیزی که در تهران امروز ما می بینیم همه توان عملیاتی جمهوری اسلامی است که با فرسایشی شدن ماجرا ضعیف می شود. حتی اگر روی ضربه های اخلاقی- وجدانی که این نیروها را جدا می کند اصلا حساب نکنیم از نظر جسمی و مالی رو به تحلیل اند. هر چه آنها خشن تر می شوند فضایشان گلخانه ای تر می شود و نگهداری شان هزینه بر تر. اگر بسیج در دهه شصت توانست قدرتمند باقی بماند به این دلیل بود که خوب یا بد به خاک کشورش وصل بود. اما اینها روز به روز به لژیونر شبیه تر می شوند و لژینورداری یک امپراطوری مثل روم را هم ساقط می کند چه برسد به جمهوری پیزوری ولی فقیه.
- پهلوی ایدئولوژی ای نداشت که ازش حمایت کند و اینها دارند.
- شاه(پهلوی) هم ایدئولژی داشت . مدام هم سعی می کرد برایش بعد فلسفی بتراشد . از داخلش انقلاب سفید هم بیرون می آورد.داده بود برای این انقلاب "دیالکتیک" هم اختراع کنند. پدر ملت، هویت ملت، ودیعه ی الهی برای حفظ تنها کشور شیعه ی جهان،تنها نقطه ی اتصال قومیت و جغرافیای پراکنده ایران و عامل حفظ یکپارچگی و دژ استواری در مقابل تجزیه طلبی انیرانیان، ایستادگی در برابر امپریالیسم الحادی شوری و ...الخ. از نطق های شاه و از ابراز احساسات و جان نثاری سر سپردگانش مشخص است که حکومت او هم به ایدئولوژی گیریم احمقانه ای آویزان بود. حرکت مردم و وادار کردن رژیم به کشتار در خیابان( و نه در خانه های تیمی) رژیم را خلع سلاح کرد. ایدءولوژی اسلامی جمهوری اسلامی هم اگر روزی واقعا جدی بوده تا به حال بسیار ضعیف شده است. وقتی حکومت ها را مجبور می کنی در خیابان به روی مردم بی اسلحه شلیک کنند آنها را از نظر اخلاقی سترون می کنی. و هیچ ایدئولوژی ای روی اخلاق سترون شده دوام نمی آورد.به همین دلیل است که هر چه می گذرد . در تظاهرات مردمی به چهره های مذهبی بیشتری بر می خوریم. الان از محتوای ایدئولوژیک جمهوری اسلامی چیز باقی نمانده جز پرت و پلاگویی های فاطمه رجبی که آنقدر رسوا است که به اشاره هم احتیاج ندارد. این جنبش هیچ دست آوردی هم که نداشته باشد مهمترین سلاح رژِیم( ایدئولوژِی شیعی-اسلامی) را بی اثر کرده. حالا خودشان از شنیدن الله اکبر می ترسند که وضعیت ایزورد اما کیف آوری است.
نتیجه: از این انشا نتیجه می گیریم که ما در ابتدای راه یک تغییر بزرگ هستیم. کسی آن را برایمان گارانتی نکرده.ممکن است بسیار خونین تر از این که هست بشود. ممکن است ماههای سیاه و پرعزایی را سپری کنیم. اما اگر این حرکت ها ادامه پیدا کند من یکی شک ندارم سید علی و همه بارگاه ملکوتی اش مثل یک برگ خشک در آخر یکی از روزهای پاییزی دلنگی می افتد پایین. از دکترهای ایشان ملتمسانه استدعا داریم "آقا" را تا روز دادگاهشان زنده نگه دارند.
از زمان افلاطون و خیلی قبل از افلاطون، مردان سیاست وقتی می خواستند حرف بزنند لازم بود منشاء رفتار سیاسی شان را پاکیزه نشان بدهند. این منشاء می توانست خیر اکثریت مردم یا دست کم خیر بخشی از رای دهندگان باشد .می توانست عشق و علاقه به خدا یا خدایان باشد یا حتی کمربستگی به یک آدم دل پاک دیگری که او مستقیما به منبع پاکیزه ی بزرگتر مثل خدا یا خلق خدا وصل است.
نکته این است. مرد سیاسی مجبور بوده و هست که منشاء پاکیزه ای برای رفتار و بخصوص انگیزه ی فرسودن جسم و روحش معرفی کند. مثلا از این لحاظ بین احمدی نژاد و موسیلینی و لنین و محمد خاتمی و ماندلا و گاندی هیچ فرقی نیست. همه ی آنها از آب کر عظیمی انگیزه می گیرند و از این طریق خستگی ناپذیری و تحمل شان در مقابل ملایمات را توجیه می کنند. به این گزاره ها توجه کنید.
«اگر عشق مردم نبود تا بحال از پا افتاده بودم. اگر نیرویی که از طرف حق تعالی میرسد نبود مرا توان مقاومت نبود . اگر اشتیاق سوزان من به آزادی نبود...و...الخ»
حالا اشکال کجاست و چرا من امیدوارم این وضع عوض شود و روزی برسد که از زبان سیاست پیشگان چیزهایی از این قبیل بشنویم:
«من دارم فعالیت می کنم بخاطر اینکه دوست دارم بیشتر توی دل شوهرم یا دوست دخترم جا کنم . علت اینکه می بینید من در شبانه روز بیست ساعت کار می کنم این است که داروهای محرک مصرف می کنم و باید به طریقی این انرژی را تخلیه کنم و الخ...»
دنیا با چنین سیاستمدارانی احتمالا جای بهتری می شود. آدمهایی که انگیزه های کوچک برای پی گیری آرمانهای بزرگ داشته باشند و جرات کنند بر زبانش بیاورند. چنین آدمهایی هرگز آنقدر جسارت نخواهند داشت که به کشور دیگری لشگر کشی کنند. این پرت و پلاهایی را که راجع به تحریکات کلئپاترا و ننه ی ناصر الدین شاه می گویند باور نکنید.البته اگر دلتان می خواهد باور کنید. اما چیزی عوض نمی شود. هم سزار هم آنتونی هم ظل السطان جرات نداشتند بگویند بخاطر دل معشوقه یا ننه شان فلان کار را می کنند. اگر آنقدر جرات داشتند آدم حسابی محسوب می شدند که می دانیم نبودند. به همین ترتیب چنین آدم حسابی و با شهامتی در هفتاد و پنج سالگی علی رغم صد نوع مرض مختلف جسمی و روحی جلوی پنج تا دوربین صدکیلویی و دویست تا پروژکتور بیست کیلویی جفتک های مقدس مابانه نمی اندازد و زرت و زرت گریه نمی کند و توی سر خودش نمی زند. چنین آدمی آنقدر با خودش و دیگران صادق است که متوجه شود آدمیزاد حتی اگر اهل دود و دم نباشد بعضی وقت ها حالش خوب نیست و بعضی وقت ها حالش خوب است و به تبع آن احساساتی نسبت به دنیا پیدا می کند. لازم نیست وقتی حالش خوب است بپرد در عرصه ی عمومی و بر طبل همدلی بکوبد و وقتی حالش بد است دشمن دشمن کند و عرق کند و فحش بدهد و هر دو را نزولاتی الهی تلقی بفرماید.
... علی رغم همه ی متلک هایی که این وسط مسط ها به علی گدا انداختم واقعا قصدم این نبود که در این نوشته به او فحش بدهم. برای فحش دادن به او لزومی نمی بینم زمینه سازی تئوریک کنم . حرف اصلی همان بود که گفتم. آن متلک ها هم یک دفعه امدند و دلم نمی اید پاکشان کنم. یک وقت که حالم بهتر بود می آیم یک سر و شکل معقول به این نوشته می دهم. بقول بر و بچه های "قلبی بادکنکی احساسی"بای تا های.
۲) در فاصله ی میدان آزادی و آریاشهر یک پایگاه بسیج بود. وقتی جمع راه پیمایان به آرامی از کنار پایگاه می گذشتند چند نفر بسیجی که صورت هایشان را بسته بودند از روی پشت بامم پایگاه شروع کردند به شلیک هوایی. کاملا واضح بود که قصد دارند تظاهر کنندگان را تحریک کنند. جمعیت اما بی توجه به این عقب مانده ها به راهش ادامه می داد اما آنها همچنان از روی پشت بام شلیک می کردند.متاسفانه این کارشان نتیجه داد و باعث شد عده ای که بیشتر جوان بودند و خونشان از این کثافتکاری بی دلیل به جوش آمده بود جلوی پایگاه بیستند و شعار بدهند. عده ای هم سنگ پرتاب می کردند. مدتی بعد وقتی همراه جمعیت از آنجا دور شدیم متوجه شدیم که چیزی در حوالی پایگاه آتش گرفته است( بعدا متوجه شدم که جرثقیلی بوده است که حوالی پایگاه بسیج پارک شده بود) آنچه بعد از آن اتفاق افتاده است را ندیده ام. اما روند حوادث تا جایی که شاهدش بودم نشان می دهد که نیروهای امنیتی دلشان می خواسته چند نفر را در این تظاهرات آرام بکشند تا باعث وحشت شود. اما واقعیت این است که آنها جرات نکردند با اجتماع ملیونی تظاهر کنندگان درگیر شوند و فقط برای ایجاد وحشت به آدمهای حاشیه ی تجمع شلیک کرده اند. کافی است به چهره و لباسهای دختر جوانی که دارند به آمبولانس منتقلش می کنند نگاه کنید تا متوجه شوید که اتهام تلاش برای تصرف پایگاه بسیج از طرف مردم چقدر کثیف و مزورانه است. من این تلاش را انکار نمی کنم. اما بدیهی است که این تلاش ربطی به شلیک های هوایی اولیه و کشتن آدمهای بی دفاع و تا حدودی جدامانده از جمعیت اصلی ندارد. کشتن آدمها فقط برای اینکه بتوانند در لجنزار صوتی و تصویری شان مردم را بترسانند جنایتی است حساب شده که نشان می دهد رژیم جمهوری اسلامی تا چه اندازه مدرن شده است.
۳)من به همه ی کسانی که گمان می کنند عده ای ماجراجو با شجاعت های غیر انسانی در این تظاهرات شرکت می کنند و به آدمهای نگرانی که تلاش می کنند جلوی شرکت اعضای خانواده شان را بگیرند توصیه می کنم خودشان همراه با فرزند یا همسرشان به تظاهرات بروند. دیدن تصاویر خشونت ها طبیعتا آنها را مضطرب می کنند اما وقتی خودشان در میان جمعیت حاضر شوند خواهند دید که چطور آدمهای بی دفاع، آدمهای ساده و آموزش ندیده می توانند در آدمیزاد حس امنیت بوجود بیاورند. این روزها هیچ جا در تهران امن تر از بودن میان تظاهرکنندگان نیست. شما وقتی در خانه نشسته اید بیشتر از وقتی که میان جعیت راه می روید در خطرید. این رژیم مثل گانگسترها عمل می کند. توانایی ایجاد فضای امنیتی در تمام نقاط مورد نظرش را ندارد بنابراین سعی می کند شما را تنها گیر بیاورد. پس بجای نشستن در خانه و تماشای صدای آمریکا و بی بی سی و شبکه ی خبر ایران و حرص خوردن و ترسیدن و مضطرب شدن به میان جمعیت بروید تا حال تان خوب شود.
۴) کسانی که مثل مبتلایان به اسکیزوفرنی چیزهایی می بییند که دیگران نمی توانند ببینند بجای اینکه مثل هادی خرسندی و فریبرز رییس دانا در صدای آمریکا ظاهر شوند و در باره ی آن چیزها حرف بزنند بهتر است از روش جان نش در فیلم ذهن زیبا استفاده کنند. از کسانی که دور و برشان هستند سئوال کنند که آنچه می بینند واقعا وجود دارد یا خیر. خطر ابله شدن البته همه را تهدید می کند اما این درد بی درمان هم نیست. من نمی خواهم به توده تقدس بدهم یا ادعا کنم چون دوملیون نفر در تظاهرات شرکت کرده اند پس حق با آن ها است. فقط می خواهم یادآوری کنم که آنچه این طفلکی ها گمان می کنند می دانند چندان چیز پیچیده ای نیست. بیان این ادعا که این جنگ قدرت درون رژیم است و همه بازی خورده ی این بازی هستند شاید زمینه در بلاهت شخص مدعی داشته باشد اما چنانچه گفتم بی علاج نیست. کافی است به میان تظاهر کنندگان بروند و از جوانترین فرد حاضر بپرسند که آیا مسئله شان موسوی و احمدی نژاد است یا از اینکه به آنها چنین دروغ بی شرمانه ای گفته شده عصبانی اند.
۵) زیبایی شناسی موهبتی منحصر به آدمهای ونک به بالا نیست. این ادعا که از سوی چپ های دوزاری و راست های یک زاری تکرار می شوند مطلقا چرت است. زیبایی شناسی ملک طلق طبقه ی متوسط نیست. در میان آدمهای عصبانی که احساس می کنند در این روزها به زیبایی شناسی شان توهین شده است از همه ی طبقات می بینیم. آدمهایی که گمان می کنند هیچ کس حق ندارد به آنها دروغ زشت بگوید. همه ی ما تحمل دروغ شنیدن داریم. اما مثلا وقتی کسی به ما طوری دروغ بگوید که به زیباشناسی مان توهین شود از کوره در می رویم. این رژیم با این انتخابات به زیباشناسی مردم توهین کرده است. ما وقتی همسرمان را با غریبه ای در تختخواب غافلگیر می کنیم شاید بتوانیم تحمل کنیم که بگوید به دلیل مستی متوجه خیانت اش نبوده. اما وقتی بهمان بگوید که "ائه ...تا حالا فکر می کردم این که باهاش خوابیدم تویی" دیگر از کوره در میرویم.
۶) من تا جایی که همت و جرات داشته باشم در تظاهرات شرکت می کنم و نام میرحسین را فریاد می زنم .هیچ وقت طرفدار موسوی نبودم. هنوز هم علی رغم تحسین پیگیری اش سمپاتی چندانی به او ندارم. اما باید متوجه بود که مسئله ای که اکنون با آن درگیریم مسئله ی میرحسین و (سید)محمود نیست. مسئله ی مردم و ولی فقیهی است که گمان می کند تبریک اش به نامزد پیروز فصل الخطاب همه ی بحث ها است. هر اتفاقی که بیفتد این جریان گامی به سوی تسلط ما بر سرنوشت خودمان است.
۷) دختری را که از گلوله ی سگ های علی خامنه ای زخم خورده بود، در آموبلانس می گذاشتند. متاسفانه من آنجا نبودم و چند صد متری از صحنه دور شده بودم. اما در تصاویر تلویزیونی دیدم که موقع حمل بدنش کمی پیراهن اش بالا رفته و یک باریکه از شکم و پهلویش در فاصله ی میان شلوار جین تیره و پیراهن سرخابی اش آشکارشده. برای من یکی رویت این هلال جواز پایان دادن به روزه ای طولانی است. صاحب فتوی نیستم اما می توانم شهادت بدهم هلال را رویت کرده ام. از یکی دو نفری که دست کم به راستگویی من باور دارند می خواهم که روزه ی انزوایشان را بشکنند و به میان مردم بروند.(×)
یک کارتونی می دیدم از این کارتونهای دوزاری. یه هلکوپتر و هواپیما با هم کل گذاشته بودن. هلکوپتره که می دید هیچ راهی برای بردن از هواپیما ندارد گفت سر این مسابقه بدهیم که کی کُند تر حرکت می کند .بعد هم سر جاش ایستاد و هواپیما آمد و رد شد و رسید به خط پایان و باخت. زندگی در این کشور یا دست کم زندگی من در این کشور ترغیبم می کند که فکر کنم در چنین مسابقه ای هستم و باید بایستم و ببینم دیگران جلو میزنند و می بازند. نمی خواهم از غریبه گی و تنهایی یک موقعیت رومانتیک بسازم اما هر چه سعی می کنم با جماعتی که به یک طرف می دوند همراهی کنم نمی توانم. شاید هم این یک مکانیسم روانی باشد برای توجیه ایستادن و هیچ کاری نکردن. اما کلا موضوع این نبود. خواستم بقول علمای امر مقاله نویسی با تعریف یک جوک یا خاطره ی شخصی و از اینجور چیزها تحریک تان چیزم را بخوانید.
در رمان دنباله رو است به گمانم. صحنه ای که قهرمان کتاب را با تعدادی آدم در مکانی کوچک و محفوظ (بگیرید یک اصطبل) زندانی می کنند.تماس بدنها و فشردگی جسم ها طرف را نشئه می کند. نشئه گی چسبیدن به دیگران و یکی شدن با آنها. وقتی که دیگر از خودت اختیاری نداری. وقتی که هر حرکت ات بسته به تصمیم توده ای است که خواسته یا ناخواسته عضو اش شده ای نه دلهره ی تصمیم گیری آزارت می دهد و نه از عواقب عمل و بی عملی دچار عذاب وجدان می شوی. تجربه ی نشئه گی از همینجا می آید. وقتی مخدر مصرف می کنی دقیقا از ذهنت و از جسم ات سلب مسئولیت می کنی. این تجربه آنقدر برای دنباله رو لذت بخش است که به فاشیست ها می پیوندد.
البته اسم فاشیست ها در این قسمت تا حدودی بد در رفته. مارکسیستها هم لابد به دلیل وامداری شان به هگل از این نشئه گی نیرو می گرفتند. دست کم مارکسیم با تفسیری که معتقد است زمام امور را طبقات در دست دارند و فرد عضوی از یک کل ارگانیک است. عضوی از یک جسم غول آسا. شاید تفسیر ساده انگارانه ای باشد ولی به نظر می رسد قدرت بسیجگری اش عالی است. آدم چه آرم داس و چکش روی یقه اش باشد چه صلیب شکسته چه شمشیری دولبه خودش را عضوی از یک کل بزرگ تصور می کند. یک جسم بزرگ که به سوی هدفی مشخص(الهی-بشری-قومی) به پیش می رود. البته از گرفتن یک پرچم کوچک سرخ در دست یا بستن یک پارچه ی سبز کوچولو به آنتن رادیوی ماشین،تا پوشیدن یونیفرمی که درجه و موقعیت جزء را در آن کل مشخص می کند راه درازی در پیش است.ممکن است آن نمادهای کوچک معصومانه به یونیفرم تبدیل بشوند یا نشوند. ممکن است صد سالی طول بکشد که جملات شاعرانه ی فیشته در مدح حل شدن فرد در اراده ی جمعی و تجربه ی سرخوشانه ی تحقق یک اراده ی بزرگتر او تبدیل به یونیفرم های اطوکشیده ی اراذل نازی بشود. ولی آغازش معمولا همان تحربه ی سرخوشانه ومعصومانه است.تجربه ی لحظه ی به دور ریختن همه ی اما و اگرها، دلهره ها ، تردید ها و وسواس ها وقتی که یک پارچه ی کوچولو به یقه ی پیرهنمان میزنیم و می رویم به خیابان.
پ.ن
نه برای اینکه به خیالبافی در یک موقعیت عینی متهم نشوم یا احیانا آدمهای خشمگین از حماقت های احمدی نژاد فحش ام ندهند. برای اینکه نمی خواهم ریاکار باشم می گویم که بنده در انتخابات شرکت کرده و به میرحسین موسوی رای می دهم.البته به کسی توصیه نمی کنم رای بدهد یا ندهد(به فرض اینکه کسی خواهان توصیه ی من باشد) فی الواقع مثل آن هلکوپتر ایستاده ام و فکر می کنم همه ی اینها که با شور و شوق دارند می دوند با رسیدن به خط پایان خواهند باخت. دلایل رای دادنم آنهم به میرحسین موسوی باشد برای بعد. فقط برای اشانتیون عرض می کنم که گمان می کنم ادامه ی ریاست جمهوری احمدی نژاد، ذهن جماعت را از دیکتاتوری واقعی در این کشور منحرف می کند.چهار سال دیگر ریاست جمهوری کند، لابد همه از خامنه ای بعنوان پیر خردمند فراموش شده ای در پس ابرهای بیت رهبری یاد خواهند کرد. فراموشی هموطنان خوشگلم باعث می شود گاهی با لحن احمدی نژاد به خودم بگویم "تعجب می کنم"
- می خواهم بی مقدمه وارد موضوع اصلی بشوم. شما شعری دارید بنام تکاپو. چه شد که این شعر نوشته شد.
- تکاپو حاصل چند اتفاق جزئی و احتمالا غیرمرتبط بود. من داشتم کتابی می خواندم از توماس هابز که احتمالا اسمش را شنیده اید. لویاتان. دیدم اشاره کرده به سیستم قدیس سازی در مسیحیت. یعنی از همان ابتدا این مسئله ی گزینش قدیسان یک سازوکار حکومتی بوده. طرف می رود در سنا سوگند می خورد که فلانی را در بهشت دیده و از این حرف ها. اگر درست فهمیده باشم هابز منتقد این جریان است که اگر اینطور باشد اشتباه می کند. تنها محصول معنوی یک سیستم ساختن قدیس است. حالا هم قدیسان را از ساخته شدن محروم کنیم هم حکومت ها را از ساختن قدیس که چه بشود؟ می خواهم بگویم این انتقاد یا شبه انتقاد ناراحتم کرد و فکر کردم باید با شعری به آن عکس العمل نشان بدهم که بعدا متوجه می شوید جواب نمی دهد. احازه بدهید. نوشته بودم:
"تو را که زدست حسابرسان رژیم
نشان گرفته ای و برگزیده شدی
چنان نفس دخترعمه ی قشنگ خودم
عزیز دارم و در چشم من گزیده شدی"
که ملاحظه می کنید، جدا از اینکه بی مزه و مبتذل است عاری از آن جنبه های معنوی ای است که دست کم دو سه واحدش در هر شعری لازم است.اغلب فکر می کنند شعر روی آدم هوار می شود یا چمیدانم شاعر تنگش می گیرد و میرود توی یک اتاق دیگری خودش را خالی می کند. بغیر از شاملو فکر نکنم کس دیگری اینطور بوده باشد. یعنی واقعا به آن اضطراری رسیده باشد که لازم شود برود در یک اتاق دیگر. من خودم شعر را ذره ذره می سازم . به همین دلیل از آن دوبیت مبتذل و موزون و مقفی رسیدم به اینجا که دست کم موزون و مقفی نیست:
"پنجره به شدت تکان می خورد، فکر کنم از باد.
بیرون طوفان شده.
قلبم آنقدر اذیتم می کند. آنقدر اذیتم می کند.
که دلم می خواهد نفسم وای بِ ستد همین حالا.
تمام شده گاز فندکم،سیگارم، تریاکم، خودکارم.
بیا به دادم برس دخترعمه.
بیرون طوفان شده صدای مقوا می آید و کشیده شدن پلاستیک روی زمین
نگاه کن شماره ام افتاده دخترعمه."
بهرحال علی رغم کنار گذاشتم وزن و قافیه ارتباطم با موضوع از دست رفت و نتوانستم چیزی بیاورم که با موضوع و انگیزه ی اصلی شعرم ارتباط مستقیم یا حتی غیرمستقیم پیدا کند.یک طوری سرگردان شدم و بعد دیدم دارم اسم هنرپیشه ها را ردیف می کنم که خودش نوعی شهود شعری بود. بهرحال هنرپیشه ها با کمی بدبینی ساخته ی حکومت ها هستند. خواه صدا و سیمای دولتی باشد یا امپراطوری رسانه ای و استودیویی فیلسمازی همه ی اینها غولهایی غیر معنوی هستند که هنرپیشه یا همان قدیس های عصر جدید را تولید می کنند. من ابدا به این روند انتقادی ندارم کما اینکه به قدیس سازی توسط سنای روم هم انتقادی نداشتم. فقط خواستم توضیح بدهم که منظورم از شهود شعری چیست. درست وقتی که فکر می کنی همه ی ارتباط ها از دست رفته نام پرویز پورحسینی سر قلم ات می آید و به دادت می رسد:
"پرویز پورحسینی، بهروز وثوقی، آزیتا حاجیان
لیلا حاتمی
مرحوم فردین
و دیگران
و دیگران
حتی خارجی ها و هندی ها
همه را یک جا می بینم وقتی تنها هستم و خواب می بینم
و هر کدام با بازی های معمولی و حتی بهتر از معمولی
ازت می خواهند گوشی را برداری
دخترعمه"
- من نمی خواهم مانع شعرخواندن شما بشوم. بخصوص که این ترجیع بند دخترعمه را با صدای گرفته و جالبی ادا می کنید و خوشم می آید که بشنوم. اما خوانندگان هم مایل اند زوایای بیشتری از شعر تکاپو را برایشان روشن کنید.بهرحال می دانیم که تکاپو حرکتی در شعر فارسی ایجاد کرد و رفت که بتدیل به جریان شود. حتی عده ای از علی سازان یا علیست ها(منظور طرفداران علی عبدالرضایی است)از او روبرگرداندند و به شما گرویدند البته چون شما اسم خاصی ندارید نتوانستند بر جریان خودشان اسم بگذارند.
- خوب من متوجه سئوال نشدم.
- سئوال خاصی ندارم. ازتان خواستم درباره ی شعر تکاپو توضیح بیشتری بدهید. چون می دانیم که هیچ کدام از این بخشهایی که خواندید در شعر اصلی نیامده. کلا اگر مطلبی هست که ممکن است طرفدارانتان یا حتی غیرطرفدارانتان را متعجب کند بیان کنید.
- خوب همین کار را می کنم. من خوابیده بودم و داشتم سیگار می کشیدم. یک دفعه از جا پریدم.حس می کردم توان دراز کشیدن ندارم. وای هم نمی توانستم بستم.بنابراین سیگار را خاموش کردم و مچاله شدم توی خودم. یک جوری مثل سجده. البته پاها بیشتر جمع شده بود توی شکمم.همین مدلی که زنها توی فیلم های آنطوری...
-خوب فکر می کنم متوجه منظورتان شدم.
- بله توی خودم جمع شده بودم. نمی دانستم چکار کنم. واقعا نمی دانستم. شما احتمالا نمی فهمید چه می گویم. لحظه ی عجیبی بود. چشم هایم را بستم. باز کردم. بستم. هیچ فرقی نمی کرد. هیچ چیزی آرامم نمی کرد.
- بعد شعر گفتید ؟
- نخیر. می گویم هیچ کاری نمی توانستم بکنم.
تکاپو(ویرایش نهایی)
پرش ارتفاع شغل است.
آفرینش کتاب هنری شغل است.
معاونت اداره مرکزی بخش مددکاری بنیاد مستضعفان شغل است.
دعانویسی برای حامله شدن شغل است.
فروش لوازم صوتی تصویری شغل است.
بازی کردن فوتبال یا حتی والیبال شغل است.
راه رفتن روی طناب چند متر یا روی زمین سی چهل کیلومتر شعل است.
تدریس زبان انگلیسی، ویراستاری و ترمیم ابنیه ی باستانی شغل است.
وشغل در جهان زیاد است.
خیلی است.
دختر عمه.
هیکل لاغر و غوز کرده اش را وقتی به خط پایان فرضی می رسد مچاله می کند و زیر شکمش را می گیرد.این چیزها را هم در تلویزیون نشان نمی دهند که آدم بداند همه ی دونده های مونث دوی سرعت بعد از تمرین های فشرده دچار چنین دردی می شوند یا این درد ویژه منحصر به او است که آنهمه انرژی برای به هوا نرفتن صرف می کند.
حالا عرق کرده افتاده است توی ماشین و مربی اش (زنی سی ساله یا چهل ساله؟ یا در مورد مربی های ورزش آدم متوجه فرقش نمی شود.یا مربی او منحصرا اینطور بود. او که در دو جبهه می جنگید و مربی اش را هم وادار می کرد که در دوجبهه هدایتش کند) دارد سرش داد و بیداد می کند و کمابیش از روی عطوفت و یا سنتی که مثل خیلی دیگر از سنت ها به بعضی اعضای بدن فشار غیر لازمی می آورد هنجره اش را پاره می کند.مثل وقتی که کسی می میرد و بالای سرش ضجه می زنند. جیغ میزنند.به صورت شان خاک می ریزند. به کله شان و به چادرها یا مانتوهای سیاه شان. این چیزها لابد برای یک ناظر خارجی خیلی تلخ است و نمایانگر عیرقابل تحمل ترین دردهای آدمیزاد است. اما همه ی ما کمابیش می دانیم که این ادامه ی سنتی است که صرفا سلامت هنجره را به خطر می اندازد و مثلا به معده یا روده یا حتی قوای تناسلی آدمیزاد کاری ندارد. اما واقعا چه کسی به ذات واقعیت نزدیک تر است؟ ما یا آن ناظر خارجی که در این نمایش ها درد بزرگی را تشخیص می دهد؟ در هر صورت اینطور می شود که زنهای سالخورده صدایشان خشدار و مردانه می شود و یا اصلا از دستش می دهند و به خدای خالق یا طبیعت رودست میزنند. چون سالخورده شدن یعنی جیغ و داد کردن بالای سر قبر خیلی از مرده ها. به همین دلیل من نمی توانستم تشخیص بدهم این داد زدن ها ادامه ی سنتی به همین میزان غریب است یا مربی واقعا از خطای دختر روبه بالا دردش گرفته و اینچنین فریاد میزند.اما وقتی او را در چهل یا پنجاه سالگی(ده سال بعد از آن واقعه) می بینم صدایش در نمی آید. می گوید از سیگار است و من گریه ام می گیرد. چون می فهمم . چون نمی فهمم. سیگار با گلو این کار را نمی کند. می توانست آرام بنشیند کنار دختر و دستش را بگذارد روی شانه اش و برایش موزیک مورد علاقه اش را بگذارد. حتی اگر نیازی به تنبیه بود تلخی شکست را برایش یادآوری کند. هرکار دیگری غیر از عربده کشیدن بر سر آن دختر که اسمش را چند روزی بود گذاشته بودم "روبه بالا".
یک بار دیگر هم بود که مربی وسط مسیر محکم زد روی ترمز. از ماشین پرید پایین و با خشونت "روبه بالا" را که در تلاش ابدی اش برای تبدیل حرکت عمودی به افقی عرق می ریخت بغل کرد. هنوز هم می توانست نشانه ی عطوفت باشد اما وقتی هر دو زمین خوردند و زانوی مربی زخمی شد مشخص بود که عطوفت نیست یا دست کم آن عطوفتی نیست که من بتوانم درک اش کنم یا حتی تشخیص اش بدهم.با همان حال خودشان را کشیدند داخل ماشین."روبه بالا" داشت در قمقمه را باز می کرد که مربی قمقمه را قاپید و پرت کرد بیرون. چطور می شود همه ی این چیزها را دقیق شرح داد؟مثلا می توان دکوپاژ کرد.دستی می آید در چشم انداز و با خشونت قمقمه را می چسبد. انگشتر ِ انگشت های ظریف و تیره ای که این روززها از فرط لاغری پوست ایش جمع شده سر می خورد و می افتد پایین و در نمایی دیگر از پنجره ی یک ماشین کرم رنگ قمقمه ای را می بینیم که می آید رو به ما.بعد دختری خم شده از جلوی پایش انگشترش را بردارد و سرش را بالا نمی آورد. شاید چون می ترسد چشمهایش قرمز باشد شاید چون انگشترش را پیدا نکرده. اما همه ی اینها توضیح نمی دهد که ضربان قلب" روبه بالا" چگونه بود. از نظر ریتم اشکالی نداشت. ولی انگار در همان ریتم آشنا و کمابیش تسکین دهنده یک عنصر کافکایی وارد شده بود.
شاید همان بود که باعث شد "روبه بالا" آن طور شود یا آن طور کُنَد و باعث شود آن پایان رقم بخورد.هم برای راوی و هم برای مربی و هم برای رو به بالا. روزی درباره اش رمانی خواهم نوشت. اما الان یک نوع درد (شبیه دردهای قاعدگی که تو را وا می دارند از ریتم موجود بدنت خسته شوی) مرا وا می دارد که به شیوه ی گزارشهای روزنامه ای بگویم روزی "روبه بالا" را خواهرزاده ی مربی درخانه ی خاله اش غافلگیر کرد. همراه با یک مرد. مردی که چند تا هزارتومانی گذاشته بود روی میز کامپیوتر و چنان روی دختر افتاده بود که پسرک گمان کرد که دختر روبه بالا به دختر روبه پایین تبدیل شده است یا خواهد شد. این عبارت می تواند حاوی مشمئزکننده ترین کنایه های جنسی باشد. اما حتی در پس همین کنایه ها می توان حقایقی را که بزرگتر از قالب حوادث روزمره هستند کشف کرد. مثلا وقتی کسی با اشاره به همخوابگی اش می گوید "زدمش زمین" در تلقی رایج اش می توان یک آدم مفلوک را دید که سعی می کند با استفاده از این عبارت دل به هم زن ترین حقارت هایش را بپوشاند اما همین عبارت می تواند گزارشی هولناک باشد از سقوط یک پرنده ی بلفطره یا در صورت خوشبینانه اش روایتی باشد از یک آشتی و تلاقی تاریخی میان عنصر آسمانی و زمینی. بنابراین لازم است خواننده ی این مطلب برداشت رایج را کنار بگذارد. برداشت بد یا خوب بر عهده ی خود او است.
اما آنچه عجیب است. آنچه برای راوی حتی از اخراج شدن "روبه بالا" از سوی مربی مهمتر است. آنچه حتی از التماس ها و گریه ی دختر روی انسرینگ ماشین تلفن مربی مهمتر است یک مواجهه ی درخشان یا اگر دلتان می خواهد یک شهود است که فردای آن روز رخ داد.
فردای آن روز قبل از آنکه خواهرزاده ی دهن لق موضوع را به خاله اش بگوید، یک بار دیگر دختر را دید که در آستانه ی رفتن است. روبه بالا.
mekabiz par mekabiz
یک بعد از ظهر شرط بستم که در بیست و چهار سالگی خودم را بکشم(اگر بر اثر خوردن سیب زمینی سرخ کرده های آشغال بوفه ی دانشگاه و بهمن کوچیک هایی که آن وقت ها روزی یک بسته می کشیدم نمرده باشم) و طرف مقابلم شرط بست که هر گاه ازدواج کرد، برگه ای را که دونفری امضا کرده بودیم و انگشت هم زده بودیم زیرش نشان همسرش بدهد(دقیقا یک روز بعد از عروسی)...آن وقت ها من عاشق ویتگنشتاین شده بودم( نه اینطوری که ملت الکی می گویند من عاشق جگوار یا سوشی یا چمیدانم آب و هوای کلار دشتم)...واقعا عاشق شده بودم. هر از گاهی به عکس رنگ و رو رفته ای که از ویتگنشتاین لای کتاب تاریخ فلسفه کاپلستون(جلد اول) گذاشته بودم نگاه می کردم و یک جور هایی (طبیعتا به سبک خودم)قربان صدقه اش می رفتم (چیز در این مایه ها ...ای "مادر ق"...ای "پاکیزه") و بعد هم دنبال این بودم که چیزهای مهمی بنویسم. چیزهایی که محتوایش "نقد" بود. تازه فرهنگ فلسفی ولتر را خوانده بودم و فکر می کردم(بدون هر گونه شکسته نفسی طبیعتا) که لازم است بنده هم یک فرهنگ فلسفی بنویسم تا تکلیف خیلی ها(از جمله خودم)با خیلی چیزها روشن شود. دلم می خواست بروم یک جایی خودم را گم و گور کنم. چون متاسفانه جنگ تمام شده بود و نمی شد زیر یورش مواد انفجاری کتاب نوشت(آن وقت ها فکر می کردم فقط باید سرباز صفری چیزی باشی در وسط یک میدان جنگ تا بتوانی چیزی بدرد بخور بنویسی و حالا که جنگ تمام شده باید یک جایی گم و گور شد تا شاید همان تاثیر – یا چیزی شبیه آن را ایجاد کند)
کسی که روبرویم نشسته بود و شرط کذایی را با او بسته بودم پسر خیلی خوش قیافه ای بود که دندان ها و لبش بخاطر سیگار سیاه سیاه شده بود و عجیب این سیاهی به صورتش می آمد. الان یادم نیست که او هم عاشق فیلسوفی چیزی بود یا نه ولی هر از گاهی با دختری که اسمش نازنین بود می آمد پشت دانشکده ادبیات حشیش می کشید.
امروز رفتم یک مدرکی چیزی از کیف قدیمی ام پیدا کنم.برگه را پیدا کردم. محتوایش این بود که هر گاه عروسی کرد من برای او نقش راهب هایی را بازی کنم که بخاطر شگونش،بکارت تازه عروس ها را بر می دارند. حالا چند سالی از بیست و چهار سالگی ام گذشته و شرط را به نحو مفتضحانه ای باخته ام. بعد از دیدن برگه رفتم چند صفحه ای از کتاب درباب یقین ویتگنشتاین را خواندم که آن تاثیر براندازنه را دوباره روی ذهنم بگذارد و جرات کنم بعد از سه سال زنگ بزنم و ببینم طرف عروسی کرده یا نه. تاثیری نگذاشت. در عوضش قرار های تازه ای گذاشتم . مثلا بروم یک دکترا هم به کلکسیون افتخاراتم اضافه کنم. در یکی از همین دانشگاه های معلوم الحال وطنی به آدم های بیست ساله ای که با خودشان قرار می گذارند در بیست و چهارسالگی خودکشی کنند و به آن عمل نمی کنند درس بدهم. بعد از هزار سال این پا و آن پا کردن یک گواهینامه ی رانندگی بگیرم. همه ی تلاشم را بکنم تا شصت ساله شوم و موهایم به طرز آبرومندی سفید شود و دیگر شلوارهایم را خودم بخرم تا بتوانم بپوشمشان.
عجیب است که از همه ی احساس ها و آرمان ها و عشق ها و هوس ها و ترس ها فقط یک چیز باقی مانده. شرمندگی.
واقعا می خواستم که این نوشته شبیه داستان نشود. ولی بهرحال شبیه داستان شد. چون از زور شرمندگی مجبور شدم بجای خیلی چیزها خیلی چیزهای دیگر بگذارم. مثلا کتابی که امروز چند صفحه اش را خواندم درباب یقین نبود(اصلا امروز کتاب نخواندم) و من همیشه ویتگنشتاین را دوست داشتم اما عاشقش نبودم و آن شخصی که دندانهایش سیاه بود دوست دختر داشت ولی با او حشیش نمی کشید و اسمش هر چیزی(ازجمله نازنین)می توانست باشد .و دیگر اینکه من همیشه این سندروم ارتور رمبو را(بخصوص در آن سالها)مسخره می کردم و هرگز هم نمی خواستم کتابی شبیه فرهنگ فلسفی ولتر بنویسم. با این حال حقیقت زندگی ام همین چند خط است و این صادقانه ترین نوشته ای بود که تا بحال درباره ی خودم نوشته ام.
-من شب ها کابوس جنگ نمی بینم.راستش را بگویم.دیشب داشتم با دایی کاسبکارم درباره ی انواع ماشین موجود در بازار ایران و بهترین هایش گپ میزدم.صحبت از این بود که اگر قطعنامه سوم تصویب شود اوضاع ماشین چطور می شود و بهتر است او فلان تکه زمینش در کلاردشت را با یک بی ام و که در ان می شود قدرت را احساس و لذت را تجربه کرد تاخت بزند یا نه.روزهای من در این وانفسای ترس از جنگ و مبارزه ی زنان و کارگران و معلمان ارام تر از همیشه می گذرد.این احتمالا اولین و و خدا را چه دیدی-شاید آخرین - درد دل این وبلاگ نویس خواهد بود.اما می خواهم ببینم جنگ روی من چه اثری خواهد داشت و چه باید کرد.لطفا این نوشته را با حسن نیت و اندکی دلرحمی نسبت به نویسنده اش دنبال کنید.
-داستایوفسکی برای جنگ نقشی معادل تصفیه کننده یا بهتر بگویم تنقیه کننده قائل بود.رومانتیک های اخر قرن نوزدهم در تقابل با ارامش و امنیت بورژوازی جنگ و سفر را ستایش می کردند.سانتی منتال –شیعه های خودمان با نیم نگاهی به حماسه ی حسینی جنگ را مفری برای خروج از زندگی زیر صلح معاویه می بینند.و عده ای هم خارج از این کشود در چهره ی جورج بوش پسر اسکندری می بینند که در روزگار میانمایه ای که نادری پیدا نمی شود بهترین گزینه است.قضاوت من به گمانم روشن است.اما ایا وقتی می نویسم که "خودم را توی بغل یکی از ایران پرست های موافق حمله ی امریکا منفجر خواهم کرد" خودم هم چنین مفری را در جنگ جستجو نمی کنم؟ گویی انارشیسم بند تنبانی من هم نهایتش چیزی شبیه مالیخولیای برادر ذوالقدر و جناب چالنگی و بهارلو است.من هم در جنگ مفری می بینم برای کسب آبرو(گیریم هنگام نفله شدن).برای مردن بدون انکه لازم باشد برای هیچکس دلیلش را توضیح بدهم.شاید هم اینطور باشد. ولی همه اش این نیست یا اگر توصیه خط اخر پاراگراف اول این نوشته را قبول کرده باشید نباید باشد.
-کشتن سربازان آمریکایی چه فایده دارد؟عده ای از بدبخت ترین عناصر یک سیستم غول آسا کشته می شوند تا توجیهی برای ادامه ی جنگ پیدا شود.در کنگره می گویند سه هزار تا از پچه های ما کشته شده اند پس پنجاه میلیارد دیگر تصویب کنید.یک جنگ سیستماتیک پشت سر دولت جمهوری اسلامی یا مارکسیستهای وطنی یا هر گروه و حزبی که شما تصور کنید جز پذیرفتن بازی جنگ و شرکت در ان و اثر گذاشتن بر ادامه ی ان نخواهد بود.شما یا سرباز می شوید یا شهید که هردویش باعث سرشکستگی است.از طرفی گاندی به یهودیان توصیه می کرد در مقابل هجوم ناسیونال سوسیالیسم هیتلری خودکشی دست جمعی کنند.از این قبیل راه حل های گاندی وار البته هست.اما جدا از اینکه ممکن است نهایتا عده ی کمی را که چنین خود را به کشتن داده اند در حد فرقه ی بامزه ای که علائم ظهور را مشاهده کرده اند تنزل بدهند یافتن چهار تا آدم ملحد که راضی به تن دادن به چنین سمبولیسم سترونی باشند تقریبا محال است و تازه اگر موفق شویم، در مقابل غول رسانه ای موجود که قادر است هر چیزی را ببلعد هر حرکت اینچنینی در نهایت به عملیات ژان گولری برای ببیندگان اخبار عصرگاهی تبدیل خواهد شد.
-شما در مقابل جنگ چه می کنید؟چگونه در برابر این موج عظیمی که قصد دارد به صفر تبدیل تان کند مقاومت می کنید؟خواهشمندم کسی شعار نصر من الله و فتح قریب از هیچ نوعش(بخصوص مارکسیستی اش)ندهد.ایا مفر من،یعنی منفجر شدن در آغوش یکی از این مارشال پتن های خوش تیپ های اودکلن زده ای که قصد دارد خوش پوشی نژاد آریایی ایرانی را در مقابل بد پوشی و شلختگی و دهاتی مسلکی امثال احمدی نژاد نمایش بدهد راه حل دل چسبی نیست؟بخصوص وقتی که قبل از ناهار برای باز شدن عروقش اندکی شراب قرمز نوشیده و در یک لحظه ی نادر و تکرار ناشدنی یادش می افتد او و دوستانش روی جسد چند صد هزار نفر در مهرآباد پیاده شده اند و این باعث می شود مو را از پیشانی اش همراه با افکار منفی کنار بزند و به اینده ی ارغوانی در سرزمین کوروش از فراخنای سرخس تا آبهای همیشه نیلگون خلیج فارس همیشگی فارس آریا...بمب.
در نوشته های محمد قائد بخشی هست که من دوست دارم و بخشهایی هست که عصبانی و گاه منزجرم می کند.در این نوشته بی انکه سعی داشته باشم نقدی بر نوشته های او بنویسم(این کاری است که مستلزم صرف وقت بیشتر و دقت در متون متععد است او است که فعلا بنا ندارم انجامش بدهم) صرفا سعی می کنم با تمرکز بر آخرین نوشته ای که از او خوانده ام(+) علت این احساس متضاد را در خورم ریشه یابی کنم. این ریشه یابی را آفلاین و در سکوت انجام می دهم و در پاراگراف بعدی نتیجه را به اطلاع خواهم رساند.
خوب پس از ریشه یابی پی بردم علت ،ناهمگونی نوشتار او است.متن محمد قائد متنی است مردد که قرار است اجازه ی کشف و درک به خواننده بدهد.نه حکمی را در ابتدا بیان می کند و نه در انتها نتیجه ی خاصی می گیرد.درخشان ترین نمونه ی اینگونه نوشتار را در بعضی مقاله های رولان بارت سراغ داریم.در رولان بارت هم گذشته از بعضی اسطوره شناسی ها ما صرفا با دایره هایی مواجه ایم که اگرچه گاهی در هم تداخل می کنند اما در نهایت هیچ شکل خاصی را برای ببینده ترسیم نمی کنند.بعنوان مثال در نوشته ای که او درباره ی ژاپن می نویسد در تقابل با سفرنامه نویسی های معمول سعی می کند صرفا نشانه هایی از ژاپن عرضه کند تا هر خواننده ای با نظم دادن این نشانه ها در ذهنش ژاپن خاص خودش را بخواند.این نوشتار موجب می شود که خواننده نه صرفا فعال که اصولا نویسنده باشد.لذت کشف و آزادی مطلقی به او عرضه می کند .این نمونه ی بارز یک نوشتار اسطوره گریز است.ما بعد از خواندن امپراطوری نشانه های بارت سفرنامه ی خودمان را می نویسیم.هیچ ژاپنی تا وقتی که آنرا می خوانیم وجود ندارد.و این، با سفرنامه های مارکوپولو مآبی که شکل های خوبش را آندره ژید یا هاینریش بل نوشته اند تفاوت بنیادی دارد.
محمد قائد نیز سعی می کند اینچنین بنویسد.نوشته های او آکنده از دالهایی است که گویی سعی می شود بعنوان ماده ی خام یک متن در ذهن خواننده نوشته شوند.این مستلزم به رسمیت شناختن ازادی و مشارکت مطلق خواننده است.اما فرق نوشتار او با نوشتارهایی نظیر امپراطوری نشانه ها یا بعضی از اسطوره شناسی های بارت در چیست؟جدا از تفاوت در سبک که بهرحال تا حدی معلول جغرافیا،تاریخ و سلوک و ویژگی های شخصی نگارنده است و در این باره نمی توان قائد را سرزنش کرد،تفاوت در تناقضی است که در نوشتار قائد وجود دارد.بعنوان مثال درنوشته ای که در بالا به آن لینک داده شده،ما با نشانه هایی مواجه می شویم که قرار است در هم و برهم ارائه و در ذهن ما برای ساختن یک حکم زیباشناسانه ساخته شوند.اما قائد جابجا زیباشناسی فرهیخته ی خودش را که آخرین مدل زیباشناسی در جهان است به ما حقنه می کند.در عرض دو قرن اروپایی ها تصمیم گرفتند زیباشناسی شان را نسبت به معماری و اشیای داخل خانه تغییر دهند.مبلمان پر از نقش و نگار و رنگین جایش را به مبلمانی ساده و راحت و اغلب با رنگی ملایم داد که به درد لم دادن و جلوی تلویزیون نشستن می خورد.این اخرین مدل زیباناسی اروپایی در ذهن قائد همچون حقیقتی است که هر کس آن را در نیابد قابل تحقیر،تازه به دوران رسیده و ابله و دهاتی جلوه می کند.به این ترتیب او گمان می کند تازه به دوران رسیدگی یعنی استفاده از کاسه توالت مطلا و اشیای پر نقش و نگار براق.در حالیکه تازه به دوران رسیدگی برای هر کس فرق می کند.تازه به دوران رسیدگی پارابورژوای تهران نشین در سال هشتاد و شش ابدا اینطور نیست.تازه به دوران رسیدگی او عبارت است از همین اظهار نظرهای زیباشناسانه ای که قائد مطرح می کند.هرجا هم که شک کنیم گذرنامه ای نشانت می دهند از جنس همین که خود قائد نشان می دهد(شما چرا انقد رنگ و وارنگین؟//من عاشق رنگ های ماتی هستم که کمترین اظهار وجودی نمی کنند/زیبایی در سادگی است و...الخ)...خوب خود این اظهار نظرها نشان می دهد که ما به دوران تازه ی خودمان رسیده ایم.پرگویی نکنم.در این نوشته ی قائد ما می بینم که او زیباشناسی اروپایی قرن بیستمی را بعنوان وحی منزلی پذیرفته و از طریق آن انواع زیباشناسی ها را با عنوان های عربی،گل درشت ، و ..الخ تحقیر می کند.این اسطوره ی او است.و ان را در متنی که قرار است اسطوره گریز باشد جا میزند.من در اینجا بنا ندارم این مطلق گرایی زیباشناسانه را نقد کنم.مسئله اصلا این نیست.او می تواند این را بعنوان یگانه معیار ازلی و ابدی برای تشخیص خوش سلیقه از بد سلیقه پذیرفته باشد و سعی کند به ما هم بقبولاند.اما این مطلق گرایی در تقابل با نوشتار او است که ظاهرا می خواهد بدون اینکه بعنوان دیکتاتور بر نشانه ها حکمفرمایی کند فقط انها را نشان بدهد.خلاصه اینکه چنین نوشتاری متناقض و به همین دلیل ریاکار و نهایتا ازاردهنده است.گویی کسی به دلایلی خودش را مجبور کند نظریات اینیشتین را با نظام ریاضیاتی یونان باستان تبیین کند (یا بر عکس).شاید بهتر باشد قائد چنین نوشته هایی را با نوشتاری شبیه نوشتار ولتر (مثلا در فرهنگ فلسفی)بنویسد.نوشتاری که فریاد میزند نویسنده اش از خواننده باهوش تر و پیشرو است و قرار است چیزی را که او نمی داند یا متوجه اش نشده به او بگوید و دستش را بگیرد ببرد به جاهایی که از صفری که خواننده در آن قرار دارد اندکی بالاتر است.جایی که در ان همه (جز بعضی خز و خیل ها که تازه همین الان به جایی که ما خداد سال پیش رسیده بودیم، رسیده اند)می دانند که کاسه ی توالت باید سفید و بدون نقش و نگار باشد.
حالا که نگاه می کنم می بینم قائد همیشه اینطور نمی نویسد و گاهی نقش ولتری نوشتارش را می پذیرد و هر گاه چنین است،می شود بدون آن احساس بد از تیزبینی و طنز نهفته در نثرش لذت برد.